تبليغاتX
جانب آبی
فردا شعرترین سطرهای زندگیم را می نویسد...

دستی که مرا هم نوشت بر دیواره ی دنیا روزی

مهرم از نیمه گذشت و....

تو در راهی

+ نوشته شده توسط لیلی در شنبه 18 مهر1388 و ساعت 5:59 |

فکر کن:

تمام شب را بیدار میماندی و درس میخواندی و استرس میکشیدی .... تا فردا نمره خوب بیاوری تا جایت را به عنوان شاگرد زرنگ کلاس حفظ کنی... تا نیفتی و نخواهی به کسی جواب پس بدهی ... تا بتوانی ترم بعد همچنان کلاس حل تمرین بگیری

روزهای بین ترم هم درد با خودت اینور و آنور میبردی... درد غربت ... درد تنهایی ... درد جور شدن هزینه ها و حساب کتابت ... بدتر از همه درد عشق را ....

اینرا برای تو مینویسم ... میدانم نمیخوانی اما اگر خواندی فکر کن .... برای مهندس شدنت و افتخار شدنت برای این و آن چه کارها کردی.... حتی همان عشق هم که جزیی از فرایندش بود ...

دانشگاه که تمام شد ... ان عشق کوفتی هم که تمام شد .... آنوقت تازه اول درس زندگی بود؟ که گفته بود که .....

انتها کلمه نامفهومیست .... به امروز نگاه کن دوباره حکایت شب تا صبح و درد کشیدن باقیست.... حالا حسرتی که برای آرامش داری بزرگتر است نه؟ یا شاید این آرامشی که داری از بیقراری که داشتی بزرکتر است؟

شاید این عشقی که داری از ان عشقی که تمام شد کاملتر است؟

این زندگی که داری با ان زندگی که داشتی متفاوت تر است.... امروز همه ی کسانی که برایشان مهندس شدی مرده اند  و لابلای خاطرات من و تو خاک میخورند ... قهرمانهای دیروز تو مترسک های امروزند که سایه شان تا حوالی هر روز ما کشیده شده ....

نمیدانم چه نتیجه ای باید بگیرم باید بگویم عشق بهتر از مهندسی است؟ ازادی بهتر از دربدری است؟

نمیدانم ولی میدانم هر روز و هر شب به تو و به زندگیت فکر میکنم که نیمی از من و از زندگیم هستی...

و فکر میکنم به اجر صبری که داری در کلبه ی احزان میکنی....

....................

حالا تو فکر کن به همه انچیزهایی که در سر من میچرخد .. گیج مشوی و خسته؟ یا نه مبهوت و متحیر؟ شاید هم همه شان را میدانی و میدانی  زندگی همین است؟؟

+ نوشته شده توسط لیلی در دوشنبه 30 شهریور1388 و ساعت 16:57 |

پسرم

از تو معذرت می خواهم

می دانم که هنوز نمی دانی قرار است پا به چگونه دنیایی بگذاری

اینجا سرزمینی است که ما برایت انتخاب کردیم و برای تو تصمیم گرفتیم که بیایی و در آن با زندگی دست و پنجه نرم کنی

شاید اگر دست خودت بود جایی را انتخاب می کردی که خیلی خیلی از اینجا دورتر و آرامتر باشد / جایی که در آن انسان بودن تو برای هر کسی که در دوروبرت هست مفهومی داشته باشد / جایی که اگر تصمیمی بگیری برای پرواز / دیگران به آن احترام بگذارند

از تو معذرت می خواهم اما قبل از آمدنت باید چیزهایی را به تو بگویم که شاید گفتنش سخت و شنیدنش سخت تر باشد :

اینجا سرزمینی است که شب آن طولانی شده

گرگهای زیادی دارد که آرزو داشتم ای کاش هیچگاه صدای زوزه شان را نشنوی و ای کاش هیچگاه سر راهشان نباشی /

پسرم اینجا کسی حق تو را به تو نمی دهد و باید از لحظه آمدن یاد بگیری بجنگی برای گرفتن همان حقی که الان در هر جا که باشی دارند به تو می گویند که مال تست... نه اینقدر هم که فکر می کنی راحت نیست

آنهم در سرزمینی که دیو و ددش زیاد است و انسانش شاید کمتر

میخواهم به تو بگویم اگر می توانی چراغ با خودت بیاور شاید دنیا منتظر باشد که تو بیایی و نجاتش بدهی ... اگر دنیا نه شاید این سرزمین که اینروزها بدجور بوی خون می دهد.

از تو معذرت می خواهم اما باور کن که حالا دیگر کاری از دست من بر نمی آید ... اینقدر خودخواه بوده ام که تو را بی اجازه مهمان دنیایت کنم می دانم می آیی اما من همچنان غصه هایم را دارم که ناگزیر بخشی از آن را با تو قسمت خواهم کرد /

پسرم ما دلمان می خواسته تو در مدینه ی فاضله ای بزرگ شوی که در رویایمان برایت ساخته بودیم آزاد و رها بتوانی آن شوی که باید باشی و بزرگ شوی آنقدر که در توان تست اما این روزها بیشتر می فهمم که اینجا تو هم باید مثل ما بجنگی و شاید آنچه می خواهی را هرگز به تو ندهند

و اگر پیروز شوی باید چیزهای دیگری را از دست بدهی آنچنان که ما از دست دادیم / اگر خوشبختی بخواهی باید سختی بکشی و اگر راحتی بخواهی شاید خوشبخت نباشی ....

پسرم

دلم نمی خواهد بگویم اما اینجا سرزمینی است که حتی مادر برای فرزندش حق انتخاب نمی گذارد / و دیگرا تو را در ترازویی وزن می کنند که شاید وزن خودشان در آن به پر کاهی نرسد / ....

ولی دلم می خواهد به تو قول بدهم که تمام سعیم را می کنم که زشتیهای دنیا را کمتر ببینی و دلم می خواهد فکر کنم که تو با خودت شاید آزادی را به دنیا بیاوری

شاید خدا این امانت بزرگ را که همه دارند برایش می جنگند به تو سپرده باشد

خودخواهیست اما خواستیم تو بیایی که لبخندت به ما امید زندگی بدهد و وجودت توانایی جنگیدن

هر چقدر برای تو ممکن است سخت باشد برای ما زیباست

+ نوشته شده توسط لیلی در دوشنبه 1 تیر1388 و ساعت 21:1 |
میروم

مباد که بیش از این

سیاه شوم

و چیزی نمانَد

از دلی که برای جفتم پروردم

.

.

.

+ نوشته شده توسط لیلی در دوشنبه 21 اردیبهشت1388 و ساعت 13:40 |
دارم جدا می کنم

دختری را

که از چشمهای تو آویزانست

و هی پرت می شود

به خوابهای گذشته

و بر می خیزد

از نگاهت . .

آویزانتر از همیشه

......................................................................................................................................

 

+ نوشته شده توسط لیلی در یکشنبه 29 دی1387 و ساعت 13:46 |
 

میدانم / جا برای گله بسیارست / روزمرگی دردیست که چاره اش معلوم نمی شود کی می آید و کی می رود /

بر من ببخشایید.

------------------------------------------------------

 

بودای تنهای من

که به شکل پیرترین اسطوره

زندگی ام را به مکاشفه نشسته ای1

تنهام

تنهاتر از مردان جنگنده

اسیر در انبوهی از خیانت

وبی کس

بی کس تر از زنان

چشم دوخته بر آسمان

که یادگاران حسرتشان

در گهواره می جنبند

*

پایی تاول زده

بر انتهای راهی که آغاز نشد

هیچگاه

و زنی که در پناه چشمهات

به تناسخ یک جغد رسید

*

از پشت پنجره

ضربدری بکش بر هجوم این همه شر

.............

بودای شرقی

یک قدم به پیش نِه !

دستی برای فشردن ندارم

از انبوه دستهای بی شمارت

یکی را به من ببخش!

 

+ نوشته شده توسط لیلی در دوشنبه 4 شهریور1387 و ساعت 23:58 |

 

این آدمکهای دروغ دشمن ما               عمریست دشمن با شعور هر نگاهند

با آنکه می دانند مثل یک لجنزار                   لبریز هر احساس پست و هر گناهند

.....

ما را جدا کردند از هم آدمکها              من را به این سوی بد دنیا رساندند

روح تو را با یاد من بیگانه کردند        از بخلشان ما را به خاکستر نشاندند......

لیلی

 

***

در نگاهت نگاه شیوایت; که پریشان آدمکها بود

عصمتی بی کرانه را دیدم که به زندان آدمکها بود

آه ، ای همقطار رویای ، ما که از چشمه پاکتر بودیم

پس چرا باز توی دلهامان ترس بهتان آدمکها بود؟

خوب می دیدی و برای من پرده در پرده فاش می کردی:

صحنه ای را که زندگی در آن کارگردان آدمکها بود

دیشب از دست این عروسکها سر نهادم به کهکشان اما

باورت می شود که آنجا هم دیدم از آن آدمکها بود!

در دیاری که سایه های بخیل طردمان می کنند شک دارم

بتوان عمر خوشگواری را بی تو مهمان آدمکها بود

عشق ما را اگر چه پنجره ها سنگسار نگاه خود کردند

خوب شد ! حرفهای ساده ی ماآتش جان آدمکها بود

عمر خود را به گردش تاریخ وانهادیم و عاقبت دیدیم

خط به خط یرگهای این تقویم قصه ی نان آدمکها بود

ما که تقدیر را پذیرفتیم گرچه شک مکرری می گفت:

آنچه او هم در آستینش داشت دست پنهان آدمکها بود.

                                                                             جبار گنجی

خیلی وقتها که به گذشته بر می گردم ، میبینم که لحظه های زیادی بوده که میشد یکجور دیگر تصمیم گرفت و از آن به بعدش زندگی یک پلان کاملا متفاوت با امروز میشد.

 

+ نوشته شده توسط لیلی در سه شنبه 3 اردیبهشت1387 و ساعت 22:40 |

از انتظار گیج آخر اسفند...

سه شنبه های لبریز از لذتی نا مفهوم

کاغذ های آغشته به شعر

ترانه های کال

برآمده از بلوغ نارس شش جوان

بر روی علفهای خیس پارک

سنت احمقانه ی گیر دادن

" آقا چه نسبتی داری با.....؟"

شاعرم به خدا

این ورق ننوشته ها را ببین

شعرهای توی ذهنم هستند...

باور کنید

نسبتمان به روزگار حافظ و سعدیست آقا...!

***

اسفند به آب می ریزی

حالا سالهاست

حافظ و سعدی مرده اند

و تو

پله های اماکن را بالا و پایین می روی!

+ نوشته شده توسط لیلی در پنجشنبه 23 اسفند1386 و ساعت 23:16 |

یه سارافون زرشکی اسموک دوزی شده بود که منجوق های طلایی رنگ رو اسموک هاش دوخته بود و جلوش یه خرس تیکه دوزی شده آماده چسبیده بود که بهت لبخند می زد. هر وقت می خواستم خیلی به خودم برسم می رفتم سر کمد لباسها و اونو با یه دونه بلوز سفید می پوشیدم و می رفتم بین بچه ها یا خونه فامیل و پزش رو می دادم.

یه کم بزرگتر که شدم یه مانتو مشکی بود که مامان اونو با بهترین پارچه پشمی کارخونه مقدم دوخته بود یه مانتو مشکی که از کمر چین می خورد و یه کمربند از جنس خودش دور کمر داشت با یک سگک مشکی . نمی دونم چرا هر وقت می پوشیدمش احساس خاصی بهم دست می داد . احساس می کردم از بقیه آدمای تو خیابون یه سر و گردن بالاترم.

چند سال بعد یه مانتوی مشکی ه دیگه که ایندفعه آماده خریده بودم و تا قوزک پاهام می اومد همین حس رو بهم می داد.

تو دبیرستان / کفش سفید رنگ اگنس که شاید گرونترین کفشی بود که تا اونروز دیده بودم و هنوز دلم میخواد یه جفت دیگه مثل اونو داشته باشم بهترین چیزی بود که داشتم و باهاش از بقیه یه سرو گردن بالاتر بودم ....

بزرگ که شدم و رفتم دانشگاه دیگه اونقدر لباسهای رنگارنگ و مدل به مدل دیدم و خریدم و دوختم که تعلق خاطرهام از دست رفت . .

حالا که آدم بزرگ شدم و دستم هم به دهنم می رسه بیشر از همیشه فراریم از.....

خیلی وقته دنبال یه لباسی می گردم که بتونم باهاش احساسات عریانم رو بپوشونم / احساساتی که تو اوج بلند شدنم منو می زنه زمین و هیچ لباسی اندازه ی تنش نمی شه....

 

+ نوشته شده توسط لیلی در چهارشنبه 15 اسفند1386 و ساعت 12:18 |


امروز تولد من شروع شده!

 

اما خودم یادم رفته!

غریبه ای که در آینه به تو لبخند میزند و چقدر احساس غربت می کنی با او

چقدر زود می گذزرد

 

دو سه قدم مانده به مرز سی سالگی، حاصل چیست؟ کمال نپخته ای که فرصتی برای بارور کردنش نیست.

کوله ای لبریز از آرزوهای نرسیده که به زیباییشان دلخوشیو می دانی که شاید نه هیچوقت فرصت کنی دوباره دنبالشان بگردی و نه شاید دگر به آنها برسی....

امروز هم تمام می شود و تو دویدن دیگری را شروع می کنی تا دوباره عقربه تاریخ به امروز برسد .. یک نوشته دیگر یک سال دیگر ....

نگاه کن .. تو هیچگاه پیش نرفتی - تو فرو رفتی...

پ.ن : لعنت .....

 

+ نوشته شده توسط لیلی در دوشنبه 29 بهمن1386 و ساعت 15:15 |